قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

عسلستان!
زندگی شهد گل است/زنبور زمان میخوردش/آنچه میماند/"عسل"خاطره هاست....

 


 

آهای شمایی که میای نظر خصوصی میذاری....وبلاگت رو بستی؟!:(




کلمات کلیدی :
نویسنده : عسل تاریخ : ۱۳٩٢/٥/۱٩       نظرات ()

زندگی جدید

زندگی جدیدیی رو شروع کردم....

برای دوام این حال خوبم دعا کنید




کلمات کلیدی :
نویسنده : عسل تاریخ : ۱۳٩۱/٧/۳       نظرات ()

بدون شرح....

 

آنقدر زمین خورده ام که بدانم
 
برای برخاستن
 
نه دستی از برون
 
که همتی از درون
 
لازم است
 
حالا اما
 
 
نمی خواهم برخیزم
 
می خواهم اندکی بیاسایم
 
 
فردا
 
برمی خیزم
 
وقتی که فهمیده باشم چرا
 
زمین خورده ام



کلمات کلیدی :
نویسنده : عسل تاریخ : ۱۳٩۱/٦/۱۱       نظرات ()

روزای بد من

این روزا دلم خیلی میگیره...داره نزدیکه مهر میشه....یجورایی استرس دارم...امسال سال آخره...بعدش چی میشه؟بعدش باید دیگه همه جی رو فراموش کنم...دیگه باید بالکل بیخیال همه چی بشم...یعنی میشه؟

خونمونو فروختیم.مامانم میگه حالا ( بعد از ازدواج امیر و ارمغان)خونه واسه ما سه نفر یه کم زیادی  بزرگه.بابام زمین گرفته خونه ی جدید بسازیم.باید فعلا بریم خونه مستاجری....امروز رفتیم خونه ای که اجاره کردیم بهم نشون دادن....اصلا دوسش نداشتم....اتاقش خیلی دلگیر بود....فقط واس این حال میداد که بشینی یه گوشه رو تختت گریه کنی....قشنگ میتونم تصور کنم چه روزای سخت و دلگیری تو این خونه هه خواهم داشت...فکر میکنم بدترین روزا و خاطرات زندگیم تو این خونه قراره اتفاق بیفته....روزای آخر دانشگاه و رفتنه......شایدم یوقت روزای خوبی به انتظارم باشه...

امروز تولدم بود......

پ.ن:خییییییییییییییییلی دلم غم داره....شاید مخم کم داره!!!!!!!!!!!!

پ.ن2:از خونه ی جدید متنفرم......

پ.ن2:هرچی میگذره دلم بیشتر واسه مامان بزرگم تنگ میشه....توی تموم لحظه ها ی زندگیم نبودشو حس میکنم.هرچی میگذره سخت تر میشه.همش صداش تو گوشمه....

پ.ن برای شخص خاص:هرچی سرم شلوع شد رو قلب من اثر نذاشت،بدون تو دنیای من انگار تماشاگر نداشت...

 




کلمات کلیدی :
نویسنده : عسل تاریخ : ۱۳٩۱/٦/۸       نظرات ()

.....

بدترین روز زندگم بود....5شنبه...8تیر .....لحظه ای که فهمیدم مادر بزرگم فوت شده...مرگ ناگهانی مادربزرگم واسه همه ی ما سنگین بود...

مادربزرگی که بارفتنش همه ی ما رو داغ دار کرد ...کسی که وافعا یک فرشته بود...فرشته ی وافعی.

هیچوقت فکر نمیکردم انقد زود از بینمون بره....

انقد شوکه شدم که هنوزم بتور نمیکنم رفتنشو.............




کلمات کلیدی :
نویسنده : عسل تاریخ : ۱۳٩۱/٤/٢٢       نظرات ()

بودن یک نفر و نبودن همان یک نفر....

بودنش این تصور را در من بوجود آورد که "نبودنش" تحمل کردنی نیست....

نبودنش این خیال را چایگرین کرد که:"بودنش" بودن خاصی نبود...

"بودنی" بود رنگ همه ی بودن ها....

امروز خوشحالم که به این باور رسیدم...به باور "بودن من" بدون "بودن او"

شاید "بودن من"هم برای او مثل همه ی "بودن"ها بود که به سادگی از "بودنم"گذشت...

اما زندگی آرام امروزم را مدیون گذشتن او از "بودن من" هستم....

ب.ن:من هستم اگرچه او نیست...




کلمات کلیدی :
نویسنده : عسل تاریخ : ۱۳٩۱/٤/۳       نظرات ()

و خداوند...همراه همیشگی من است

حتی اگر تنهاترین تنهایان شوم

                            باز هم خدا هست....

او جبران تمام نداشته های من است......


کاش یه همچین جایی بودم....تنها تا آخر دنیا قدم میزدم.....





کلمات کلیدی :
نویسنده : عسل تاریخ : ۱۳٩٠/۱٢/۱٧       نظرات ()

بین دو ترم!!!

سلاااااااااااااااام!!!!
امروز از بیکاری به این نتیجه رسیدم قالب وبلاگمو عوض کنم....کلا این تغییر و تحول رو دوس دارم بکشونم به اتاقم....انقد دوس دارم دکوراسیون اتاقمو عوض کنم...قراره فردا با مامان دس به کار شیم!!!!یه کم تنوع بعد از مدت امتحانا لازمه.از سه شنبه باید برم بیمارستان...امروز رفتم روپوش نو خریدم!!!!!مث بچه ها که روز اول مدرسه وسایل نو میخرن!!!!

چند روزه شدیدا دنبال آهنگ جدیدم واس عروسی داداش!!!!!همه کارایی که قبل از عروسی ارمغان میکردم دوباره داره تکرار میشه!!!!!صب تا شب صدای آهنگ تو اتاقم تا ته زیاده و واس خودم بیخودی خوشحالی میکنم!!!!!!نیشخند

و تنها کسی که واقعا خوشحاله از این قضیه مامانمه!!!!چون هر وقت آهنگ غمگین گوش میکردم و تو اتاقم تو تنهایی مینشستم خیلی غصه میخورد...خدا رو شکر الان روحیم بهتره....لبخند

پ.ن1:امروز یه ایمیل جالب واسم اومده بود با عنوان:7نکته برای خوشبخت "نشدن" در ازدواج!!!یه کم طولانی هست...ولی بخونین ضرر نمیکنین:

 

در این ایمیل می خواهیم شما را با راه های بدبخت شدن در ازدواج آشنا کنیم!

 

 

 

1– احساسی!

 

کاملااحساسی تصمیم بگیرید. در همان نگاه اول یک دل نه صد دل عاشق شوید. هرچه زودتر و شدیدتر شیفته طرف مقابلتان شوید، احتمال بدبختی شما بیشتر خواهد شد.

 

حتما شنیده اید که عشق آدم را کور می کند، خب این همان عشق کور است. وقتی این طور شیفته می شوید دیگر عقلتان از کار می افتد و بقیه ماجرا را هم خودتان بهتر می دانید!

 

 

 

2 – جرو بحث کنید

 

تغییر کنید. به محض شروع رابطه (یا حتی قبل از شروع آن!) شروع کنید به تغییر کردن. این تغییر باید در راستای علایق طرف مقابلتان باشد. بلافاصله دریابید که او چه جور آدمی است و فوری مثل او شوید. بعد هم هرچه او گفت بگویید: «من هم همین طور، عزیزم!» دقیقا همان چیزی شوید که او می خواهد. شاید فکر کنید این مکانیسم چندان موثر نیست، اما به شما اطمینان می دهم که هست: با این کار هم هویت خودتان را از دست می دهید، هم طرف مقابلتان را گول می زنید و هم بعد از مدتی دیگر نمی توانید تغییرات تان را حفظ کنید و خودتان می شوید و تازه اینجا شروع جرو بحث ها و اختلافات است! البته تاثیرات گسترده دیگری هم دارد که وقتی به این توصیه عمل کنید خودتان می فهمید.

 

 

 

3 – معیارهایی منطقی؟!

 

در معیارهایتان تجدیدنظر کنید. فهرستی از معیارهایتان را برای انتخاب همسر تهیه کنید. اگر مواردی مثل تفاهم داشتن، تناسب فرهنگی و خانوادگی، شخصیت مناسب و از این قبیل در آن بود بلافاصله آن را خط بزنید. کجای دنیا دیده اید که کسی با معیارهایی چنین منطقی و درست بدبخت شده باشد؟ معیارهای مهم تری مثل ماشین و خانه شیک، پدر پولدار، خوش تیپی و از همه مهم تر خوشگلی و جذابیت را جایگزین آنها کنید.

 

 

 

4 – حسادت کنید

 

چشم و هم چشمی کنید. ببینید دخترخاله لوس و پرافتاده تان با چه کسی نامزد کرده، بعد معیارهایی انتخاب کنید که پوز او را بزنید. مثلا اگر نامزد او پرادو دارد، مال شما باید بی ام و آخرین مدل داشته باشد. اگر پسرعمو با یک دکتر ازدواج کرده، فوری دست به کار شوید و به هر قیمتی که شده یک پروفسور برای خودتان دست و پا کنید.

 

 

 

5 – ساده لوح باشید

 

ساده باشید. اصلا منظورم از ساده بودن، ساده زیستی نیست، بلکه ساده لوحی است. به راحتی گول بخورید. همه حرف های طرف مقابل را – حتی اگر تابلو است که دارد خالی می بندد – با یک لبخند ملیح بپذیرید و تاکید کنید که او صادق ترین فردی است که در عمرتان دیده اید! به همه حرف هایش گوش کنید و هرچه از شما خواست انجام دهید. به طور کلی سهل الوصول باشید.

 

 

 

6 – دروغ بگویید

 

تا می توانید دروغ ببافید. خودتان نباشید. این بهترین فرصت است که می توانید همه آرزوها و آرمان های بربادرفته خود را زنده کنید! کافی است کمی در دریای وهم و خیال غوطه ور شوید و بعد هرچه به زبانتان می آید بگویید. از مسافرت های خارجی گرفته تا صداقت و نجابت و... درمورد خودتان، خانواده تان، دوستانتان، شغل و درآمدتان، محیط کاریتان و خلاصه هرچه به دست تان می رسد دروغ بگویید.

 

 

 

7 – وعده سر خرمن!

 

وعده های بی اساس بدهید. می توانید براساس دروغ هایتان وعده و وعیدهای واهی هم بدهید. اصلا نیازی نیست به میزان توانایی خودتان و امکان پذیربودن وعده ها حتی فکر هم بکنید. وقتی در کنار دروغ ها چهارتا وعده پوچ هم سوار شود، معرکه می شود!

 

اگر یکی، دوتا از این اصول را به کار ببندید، بدبخت شدنتان تضمین می شود.


 




کلمات کلیدی :
نویسنده : عسل تاریخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱٦       نظرات ()

تموووووووم شد!!!

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!!!!بالاخره این امتحانات کذایی ماتموم شد!

امروز آخریش بود...آناتومی اعصاب....جه درس مزخرفی بود.ولی با تموم مزخرفی استاد توپی داشت..شاید کلا 3 ساعت واس امتحان نخوندم!!!!انقد گند زدم در حد بوندسلیگا!

سر امتحان جوابای درستمو شمردم به نصف تعداد سوالا نمیرسید!!!!تعجبیعنی قشنگ افتادم....فقط امیدم به اینه که این استاده کسیو نمیندازه!!!!حالا این در شرایطی اتفاق افتاد که هر کی از سر جلسه میومد میگف دم استاد گرم با این سوالاش!!!!یول....منم ...!!!!!!نگران

بگذریم...بالاخره تموم شد.این مهمه...باز از هفته بعد کلاس و کارآموزی و بیمارستان....اصلا حوصلشو ندارم!دوس دارم یه هفته کامل بخوابم....خمیازه

امروز داشتم میرفتم کتابخونه،بعد تو سالن هیشکی نبود فقط دوتا از کارمندای دانشگاه که مراقب وامیستن داشتن با هم صحبت میکردن.وارد سالن که شدم یکیشون که منو میشناسه پا شد خیلی با احترام باهام احوال پرسی کرد....منم خیلی سعی کردم پرستیژمو حفظ کنم وکلی احوال پرسی کردم بعدم خیلی شق و رق از جلوش رد شدم داشتم همینجوری باشخصیت نمایی میکردم و از پله ها میرفتم بالا که یه دفه پام لیز خورد و.......درقققققققققققققق!!!!!وسط پله های کتابخونه خوردم زمین!!!!نیشخند(نتیجه اخلاقی:هر وقت میخوای یه چیزیو بهتر نشون بدی دقیقا گند زده میشه تو همه چی!!!!همیشه خودتون باشین!!!!و اینکه به راه رفتنتون فک نکنین چون راه رفتن یادتون میره!)

پ.ن:نمیدونی....چقد خوشبخت و خوشحالم...

                         نمیدووووووونی....چقد دیدنیه حالم!!!!!




کلمات کلیدی :
نویسنده : عسل تاریخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱٢       نظرات ()

 

 

قصه ی گذشته های خوب من

                       خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن

حالا باید سر رو زانوم بذارم

                            تاقیامت اشک حسرت ببارم...

 

 

 

 

پ.ن:البته گذشته ها،منظورم روزای قبل از دانشگاهو آشنایی با "..." هستش...که انگاری تموم شدن و دیگه قرار نیس همچین روزای خوبی داشته باشم....یوقت فک نکنین منظورم روزای با "..."بودنمه!

 




کلمات کلیدی :
نویسنده : عسل تاریخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱٠       نظرات ()


.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به عسلستان! مي باشد.