درباره نویسنده
عسل
یک انسان!به اسم عسل.متولد هفتم شهریور 1370 و دانشجوی فیزیوتراپی.یه موجود فوق العاده احساسی ومهربون!!!!!!!!!!!بسیار شاد و پرانرژی.تو این وبلاگ روزمره هامو مینویسم.از همین الان بگم که وبلاگم هیچ بار علمی و فرهنگی نداره!!!اما با این حال دعوتتون میکنم بهم سر بزنین.کامنت فراموش نشه...خوب دیگه....این شما و این وبلاگ من.....
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • عسل
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • حس بد...
  • ۱۳٩٠/۱۱/۸
  • ۱۳٩٠/۱۱/٧
  • گندش بزننننن.....
  • دلنوشته ها....
  • بالاخره به نتیجه رسیدم!
  • نظر سنجی!
  • ۱۳٩٠/٩/۱٦
  • ۱۳٩٠/٩/٧
  • ۱۳٩٠/٧/٢۱
  • ۱۳٩٠/٦/٢٥
  • ۱۳٩٠/٥/٢٠
  • ۱۳٩٠/٥/٢
  • ۱۳٩٠/۳/۳
  • نظرسنجی!!!
  • من اومدم که بمونم!
  • بالاخره بعد از دو ماه...!
  • پس امتحان!
  • یک مشت اراجیف
  • ۱۳۸۸/٩/٢۱
  • مدرسه ها واشده....
  • ......
  • بچه خودتی!!!!
  • من و تابستونو بی کاری!
  • من و سوراخی اعصاب!
  • چه کار کنم حالا؟!
  • بی خوابی زده به کله ام!
  • ۱۳۸۸/٤/٢٧
  • ۱۳۸۸/٤/۸
  • دوباره اومدم....
کلمات کلیدی مطالب
  • دعا (۱)
  • ودعا (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • خرداد ۸٩
  • بهمن ۸۸
  • آذر ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • آذر ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
دوستان من
  • دستنوشته های یک دندانپزشک خسته(بهزاد)
  • اولین بیت یک نفرین(behnam)
  • پیر شدم پیر تو ای جوونی!
  • دستنوشته های مهندسMJ
  • لطفا با لبخند وارد شوید
  • بی تو مهتاب شبی....
  • (سام)برای خواهرم
  • فرزندا کوروش بزرگ
  • میخوام دکتر شم!
  • دندانپزشک غمگین
  • آخرین وبلاگ من
  • جوجه مهندس
  • رضا سینوس
  • بامن....(الی)
  • پدر نم نم
  • بربادرفته
  • امادیوف
  • آقا فواد
  • شهاب
  • پارسا
  • آدمک
  • تلخون
  • طهورا
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



P align=center>دنياي كد آهنگ پسر جهنمي

مرجع کد آهنگ


عسلستان!
زندگی شهد گل است/زنبور زمان میخوردش/آنچه میماند/"عسل"خاطره هاست....
حس بد...
نویسنده: عسل - ۱۳٩٠/۱۱/٩

چه حس بدیه وقتی همدم تموم لحظه هات میشه ترانه ی "هوس" معین...

و یا ترانه ی "جدایی" معین:

 از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ

گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ

به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار

تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار

بنویس مهلت موندن یه نفس بود

سهم من از همه دنیا یه قفس بود

بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم

سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم

من که تو بن بست غربت

زخمی از آوار پاییز

فکر چشمای تو بودم

با دلی از گریه لبریز

شب عاشقونه ی من که حروم شد

مهلتی بودن با تو که تموم شد

ندونستم باید از تو می گذشتم

وقتی از غربت چشمات می نوشتم

بنویس مهلت موندن یه نفس بود

سهم من از همه دنیا یه قفس بود

بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم

سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم....

بعد نوشت:امروز تو دانشگاه باد داشت میبردتم!!!!!به این نکته پی بردم  که رژیمم واقعا تاثیر داشته!

4شنبه پرونده ی این ترمم بسته میشه اگه خدا بخواد میرم ترم 6...امروز ساعت 8 امتحان شروع شد،هشتو پنج دیقه برگمو دادم!!!!نیشخندانگار صندلی امتحان میخ داره...!اصلا حوصله نشستن سر جلسه ندارم!خمیازه

امروز عکسای دبیرستان و اردو های دبیرستانو نگاه میکردم....دلم گرفت...هنوز بهترین دوستام دوستای دبیرستانن....هروقت دلم میگیره باید با یه کدومشون حرف بزنم تا آروم شم...انقد خوش میگذشت...گروه شر مدرسه ما 6-7 نفر بودیم...یادش بخیر...هرچی بزرگتر میشم  و میرم تو اجتماع بزرگتر،میبینم خیلی ساده ام...یه آدم ساده میون یه مشت روباه و گرگ...از دختر گرفته تا پسر...حتی "..."اولین چیزی که از شخصیتم فهمیده بود ساده بودنم بود...البته خودش میگف سادگی...ولی شاید منظورش احمق بودنم بوده...شاید واس هین ازم مثلا خوشش اومده بود...اگه ساده نبودم که ....

کاش یه دختر هف خط تیغ زن بی وفاگیرش بیاد تا قدر سادگیمو بدونه...

دخترا که بدتر از پسرا...از همه همکلاسیام متنفرم...3ترم دیگه رو هم باید تحمل کرد...چقد سخته وقتی کارت به جایی برسه که فقط "تحمل"کنی...

آخر نوشت:روزخوش!

نظرات ()



 
نویسنده: عسل - ۱۳٩٠/۱۱/۸

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید..
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند.
مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم"....

نظرات ()



 
نویسنده: عسل - ۱۳٩٠/۱۱/٧

سلااااااااااااااااااام....کسی اینجا نیست؟....

نظرات ()



گندش بزننننن.....
نویسنده: عسل - ۱۳٩٠/۱۱/٢

دارم دونه دونه امتحانامو گند میزنم...

قشنگ این ترم مشروط میشم...

گندش بزنن....

حالم داره از هرچی درس و دانشگاهه به هم میخوره...

بیشتر از درس از دانشگاه.....

از همه چی بدم میاد.....مخوصا از اطرافیانم تو دانشگاه (به جز3تا دوست همشهریم...)

کی تموم میشه یه نفس راحت بکشم...

فردا امتحان دارم...

انگار نه انگار...

یه کلمه بارم نیس

خدا به خیر کنه.....

پ.ن1:به قول حافظ:

چگونه شاد شود اندرون غمگینم/به اختیار؟که از اختیار بیرون است....

نظرات ()



دلنوشته ها....
نویسنده: عسل - ۱۳٩٠/۱٠/٢٥

شاید خیلی جاها اشتباه کردم...

تا الانم یه کم زیادی به پروپات پیچیدم....

از مگس یاد گرفتم که اگه خیلی دور یکی بچرخی آخرش میزنه تو سرت......

ولی حیف که به حرمت علاقم نتونستم مثه تو باشم...

چقد سوختم وقتی گفتی دیگه واست شدم یکی مث ...(یه نفری که ازش خیلی بدت میاددد)و حتی بی ارزش تر از اون....

گفتی اونقدر بدی دارم که بتونی فراموشم کنی...

منی که از هیچ کاری برات دریغ نکردم...

خیلی حرفا بهم زدی...

اما من احمق.....

منم گفتم:تحمل میکنم بی تو به هر سختی/به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی....

اگه احمق نبودم قاعدتا باید الان ازت متنفر میبودم...

بهت گفتم حلالت نمیکنم...

اما میدونی الکی گفتم...

...........................................................

از الان به بعد...

میخوای بری برو...

به جهنم....

تو کی هستی مگه؟

خوبه چیزی از من سر نداری و میزنی تو سرم...

احسان خواجه امیری:دارم دق میکنم از درد دوری/میخوام مثل تو شم اما چه جوری؟....

از الان به بعد دیگه تو رو ندارم...اما از تو باحال تر وبا ارزش ترشو دارم...من "خدا"رو دارم...خدایی که من فراموشش کردم اما اون همیشه منو یادشه...

میبینی چقد با معرفته؟من یه قدم برم طرفش هزار هزار قدم میاد طرفم...

مث تو نیس که هرچی میام طرفت ازم دورتر میشی...

تو راس میگی...من بچه ام.اگه بچه نبودم بچه بازی در نمیاوردم و خر تو نمیشدم...

چقد مخم داغ میکنه وقتی یادم میاد چقد خودمو جلوت خوار و بی ارزش کردم .....باعث شدم تو فک کنی برنده شدی....عب نداره....خیال کن برنده ای...و واقعا هم برنده تویی....چون تونستی خیلی راحت قید همه چیو بزنی و بدون کوچیکترین غصه ای همه چیو بذاری کنار...مثل یک "مرد"...تونستی مثل یه "مرد"نامردی کنی....دمت گرم...

از الانم میخوام تو ذهنم،تو فکرم و از همه مهمتر تو قلبم بکشمت.....انگار هیچوقت نبودی....هرچند خیلی سخته

کاش هیچوقت خدامو به تو نفروخته بودم که الان حتی روم نشه  دوباره برگردم پیشش...

هرچند میدونم اون خیلی با مرامه...همیشه دستمو گرفته.از الان به بعدم میگیره

پ.ن:کاش غصه تموم میشد/کاش گریه نمیکردم...

پ.ن:امتحانام شرو شده.روز اول زهرا گف امتخان ساعت 10 صبحه.با هم قرارگذاشتیم ساعت نه و رب دانشگاه باشیم.ساعت 9 اسما زنگ زد کجایی کارت دارم؟گفتم خونه!گف خونه؟!!!!!!سر جلسه نبودی؟من:جلسه؟!مگه امتحان ده نیس؟اسما:نبابا ساعت هشت بوده!!!من و زهرا رفتیم دانشگاه اصرار و ناله که بذارین امتحان بدیم!!!!!گفتن نمیشه!ماهم رفتیم گواهی پزشکی آوردیم درسو حذف کردیم.اولین امتحان ضدحال شد!

پ.ن3:نه حس درس خوندن دارم نه حس نشستن سر جلسه.حتی سرجلسه فکرم پیششه.همه امتحانامو 5دیقه ای میدم میام بیرون.چون انقد حالم خراب میشه که نمیتونم سر جلسه بشینم...خدا به خیر کنه

پ.ن3.5:فلش پلیر نصب کردم بالاخره.الان وبمو با اینترنت اکسپلورر باز میکنم آهنگ فداکاری محسن یگانه رو پخش میکنه...آهنگی که"..."با خودش گوش میکنه و خیال میکنه داره به خاطر من فداکاری میکنه...

 

 

 

 

پ.ن4:واسم دعا کنین

 

نظرات ()



بالاخره به نتیجه رسیدم!
نویسنده: عسل - ۱۳٩٠/٩/٢٤

سلااااااااااااااااااااااام!!!!

ممنون از همتون به خاطر کامنتایی که توی پست قبلی گذاشتین ....

بالاخره به نتیجه رسیدم!

                                    عسلستان!

 اینم یجا تو گوگل دیدم.!!!!!!خوشم اومد!نیشخند

اگه منو با اسم قبلیم لینک کردین بیزحمت درستش کنین!!!!

اگه لینک نکردین هم که واقعا ضرر کردین!!!نیشخند

نظرات ()



نظر سنجی!
نویسنده: عسل - ۱۳٩٠/٩/٢٢

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه دوستای خوبم!

امروز میخوام ازتون مشورت بگیرم!

آقا این وبلاگ وقتی راه اندازی شد مال آبجی ما بود!اگه پستای اولیه رو بخونین حتما متجه میشین!

بعد دیگه دید حس و حال نداره خمیازهواگذارش کرد به من!!!!نیشخند)حدودا 3 سال پیش)

خلاصه!!!!!!!این اسمم آجی رو وبلاگ گذاشته.ولی حالا من تصمیم گرفتم اسم وبلاگمو عوض کنم!

واسم کامنت بذارین پیشنهاد بدین!کامنتاتونو تایید نمیکنم که از هم دیگه تقلب نکنین!!!نیشخند

پ.ن:به علت محدود بودن زمان ،اولویت با کسانی است که زودتر کامنت میدهند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!زبان

پ.ن2:اسمای خوب خوب پیشنهاد بدین!

پ.ن2/5!!!:هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!نیشخند

پ.ن2/75!:الی خیلییییییییییییییییییییییی دوست دارم!!!(میدونم بی مقدمه بود!!!!!وبلاگ الی رفتین؟اگه نرفتین برین!!!!شاید باورتون نشه...ولی دوتا دوست وبلاگی حالا شدیم صمیمی ترین دوستای هم...)

پ.ن3:خدافظ!

 

نظرات ()



 
نویسنده: عسل - ۱۳٩٠/٩/۱٦

پست قبلی کوتاه بود...خیلی کوتاه.بقول امادیوف(یکی از دوستان که واس پست قبلی کامنت گذاشته بود) شاید خیلی حرفا داشتم....اما نتونستم بگم.آخه تصمیم گرفتم دیگه هیچوقت راجبش حرف نزنم تا یادم بره!!!

عاشورا تاسوعای امسال رفتم روستایی که هر سال شوهر عمم اونجا نذری میده.تا اینحا 2 ساعت فاصله داره.با امیر (برادرم)و عروس و پسر عمم و خانمش.ما 5 تا کلا رفیق گرمابه و گلستانیم!!!!هر وقت میرسیم به هم فقط میخندیم!حالا با این وضعیت شما فک کنین  چقد تونستیم فیض ببریم!!!!بیشتر از اینکه شبیه عزاداری باشه شبیه یه اردوی تفریحی خیلی باحال بود!!!!!تو مسیر رفتن 250 تو  کیلومتر راه 100 بار واستادیم چایی خوردیم و عکس گرفتیم!!!روز عاشورا هم همه رو پیچوندیم رفتیم روستاهای دور و بر گشتیم و یک سر حرف زدیم و خندیدیم!!!واقعا خدا ما رو ببخشه!!!!

یه تنوعی شد واسم.اما وقتی برگشتم درباره حس و حال قبل اومد سراغم...

قول دادم با هیچکس راجبش حرف نزنم...آخه وقتی با کسی میحرفم راجبش دوباره همه چی واسم تازه میشه و باز تا چند روز بهم میریزم...

خیلی دارم به این قولم عمل عمل میکنم...

یه حس بدی دارم...

دلم گرفته مثه خیلی وقتای دیگه...

حس بلاتکلیفی...

نمیدونم باید چیکار کنم؟اصلا انگیزه ندارم واس درس خوندن...دوس دارم برگردم به 2سال قبل...برگردم و اینبار نذارم اتفاقای قبل تکرار شه...اما نه ...شاید لازم بود یه کم بزرگ شم.خیلی چیزا فهمیدم.اما چیزایی که به دست آوردم به چیزایی که از دست دادم نمی ارزه...واقعا نمی ارزه.دارم دیوونه میشم..

چ.ن:دلگیرم از دست خودم             کاش عاشقت نمیشدم.....

 

نظرات ()



 
نویسنده: عسل - ۱۳٩٠/٩/٧

هیچ حرفی ندارم که بخوام آپ کنم .....

نظرات ()



 
نویسنده: عسل - ۱۳٩٠/٧/٢۱

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!!!!!!!!!!!!!!!!!!

عذر تقصیر جهت تاخیر!!!!!

آقا این مامان ما ای دی اس المونو کن فیکون کرد!!!!!کن فیون که نه....قد قن!!!!!ازونجایی که داداش ما بعد از گرفتن اینترنت وایر لس بدجور معتاد شده بود،این مامان ما حهت پیشگیری از معتاد شدن ما دیگه اجازه نداد نت رو تمدید کنم!!!!میگه خواستی با dial upوصل شو!!!!!دوس نداره معتاد شم!!!!!حالا ما دیگه واس همین کم پیدا شدیم!!!!!باید لپ تاپ به دوش بریم بگردیم دنبال وایر لس!!!!بدبختی کلاسای دانشگامونم کم شده بیشتر میریم کلینیک!!!خلاصه اینکه وایرلس بی وایرلس....ناراحت

آقا ما روزای سختی میگذرونیم با این دانشگاه...غروبا حسابی دلم میگیره....ناراحتهمه چی دس به دس هم دادن....5شنبه 28ام عروسی آجی جونه.....تخت و وسایلاشو ازین اتاق برده....اتاقم انقد خلوت و دلگیر شده...دیگه بعد رفتن آجی وداداش حسابی تنها شدم....ا

حالا حرفای خوب!!!!رفتم توی تیم شنای دانشگاه...شدم یه شناگر حرفه ایاز خود راضی!!!بعععععععععععععععله!!!!با رضوان قرار گذاشتیم در جهت شاد شدن روحیه بیشتر بریم با هم بگردیم....از هفته بعدکار آموزیای بیمارستان شروع میشه.یه کم وقتم پر میشه.باز خوبه!!!!یه کم خسته میشم کمتر وقت دارم فکر کنم!!!

خداییییی دلم واس همتون خییییییییییییییلی تنگ شده بود.ولی دیگه خیلی نمیتونم بیام.ولی هر وقت بیام سر میزن بهتون.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »